گــاهی دلم از هرچه آدم است می گیـــرد
از یه روز سرد زمستونی دارم براتون مینویسم ...
حتی امروز تو شهرمون برفم اومد ... نمیدونم چه رازی هس تو این
گوله های برف سفید که از آسمون میاد پایین ؟! دل همه رو شاد میکنه چه یه
بچه 2 ساله چه یه آدم 80,90 سالــه ... منم الان تــه خوشحالیـــم اصن بمب شادی ترکیـــده تو دلم :دی تولد
خودمم نزدیکه 5 اسفنـــد :دی دیگه دارم یواش یواش پیر میشم واسه همین
تولدم خیلی خوشحالم نمیکنه ولی خوب بازم تولد خووووبه مخصوصا اگه کادو
تولده پرو پیمون باشه :)) پیشاپیش تولدم و به خودم تبریک میگم دوست جون هایی که این پست و میخونن کادو یادشون نره =)) و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک اسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ساعت چهار بار نواخت امروز روز اول دی ماه است من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت در کوچه باد میآمد در کوچه باد میآمد و من به جفت گیری گلها میاندیشم به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون و این زمان خسته ی مسلول و مردی از کنار درختان خیس می گذرد مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند -سلام - سلام و من به جفت گیری گل ها میاندیشم در آستانه فصلی سرد ... دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود... روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود... روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد ! روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند... اما دختران دیگر غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره، دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان،دختران پای کوبان، دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران... دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد... اما سرانجام دختر روزی خواستگارش را شناخت : خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود...! خواستگار دختر درخت بود !!! درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟ دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید... آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید ... دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم. درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است . درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم . دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندن بیاموزم. دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟ درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست. درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟ دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری. دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی. درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست. درخت گفت: نه پدری نه مادری . من هیچ کس و کاری ندارم. دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است. درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت و دختر خندید و گفت: سایه ات از سرم کم مباد ! و این گونه دختر به همسری درخت در آمد... آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد و فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان ، که قلمدوش بابا می نشست. درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم و زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد... زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود، می گفتند : خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است. چون : درخت دست و دلبازست و دروغ نمی گوید. درخت دشنام نمی دهد و دنبال این و آن راه نمی افتد درخت ... از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد. زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود. و مردان سر به بیابان گذاشتند...! درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند... ژان كوكتو مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود .اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت . یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .... خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اون جا دور شدم . روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره . فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا می کرد و منو .. کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد ... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟ اون هیچ جوابی نداد ... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت . دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم . سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم . اون جا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی ... از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم . تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من . اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو . وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر . سرش داد زدم : " چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی ؟! گم شو از اینجا ! همین حالا !!! " اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد. یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه . ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی . همسایه ها گفتن که اون مرده . ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم . اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن . ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم . خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا . ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم . وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم . آخه می دونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی . به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ می شی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو . برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه . با عشق به تو
و این منم زنی تنها, در آســتانه ی فصلی ســرد...

![]()
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
![]()
![]()

![]()

![]()


